معروف است که انوشیروان فرمان داد تا هر کس جمله حکیمانه ای بگوید به او چهارصد سکه ی طلا بدهد.روزی در حالیکه در کنار مزرعه ای میگذشت پیرمرد نود ساله ای را دید که مشغول کاشتن نهال زیتون است.انوشیروان جلو رفت و از پیرمرد پرسید،نهال زیتون بیست سال طول می کشد تا به بار بنشیند و ثمر دهد،تو با این سن و سال با چه امیدی نهال زیتون میکاری؟ پیرمرد لبخندی زد و گفت : دیگران کاشتند و ما خوردیم ما میکاریم تا دیگران بخورند.انوشیروان از جواب پیرمرد خوشش آمد و گفت: ........

واقعا جوابت حکیمانه بود و دستور داد چهارصد سکه طلا به او بدهند.پیر مرد خندید،انوشیروان گفت چرا میخندی؟ پیر مرد گفت: زیتون بعد از بیست سال ثمر میدهد اما زیتون من الان ثمر داد.انوشیروان دستور داد چهارصد سکه ی دیگر به او بدهند پیر مرد باز هم خندید، انوشیروان گفت اینبار چرا خندیدی؟ پیرمرد گفت : زیتون سالی یکبار ثمر میدهد اما زیتون من امروز دوبار ثمر داد. انوشیروان دستور داد چهارصد سکه ی دیگر به او بدهند و به سرعت از آنجا دور شد.یکی از سربازان پرسید سرورم چرا با این عجله از اینجا رفتید؟ انوشیروان گفت: اگر میماندم این پیر مرد خزانه را خالی میکرد!