من با توام... نه من.. که تمام" سکوت ها"

بی اعتنا به خط کشی عنکبوت ها

می بینم اینکه طالع خورشید می دمد

بر صحنه تلاطم کف ها و سوت ها

می بینم ازدحام شگفت کبوتران

از بین دست های بلند قنوت ها

می بینم اینکه خاطره و خنده می شود

این های و هوی هرزه ی باد و بروت ها

شیرین من به تلخی ازین قصه یاد کن

وقتی که خاک پر شود از طعم توت ها