‫حكایت آن گاو که تنها در جزیره اى است بزرگ، حق تعالى آن جزیره ى بزرگ پر کند از نبات و ریاحین‬
‫که علف گاو باشد تا به شب آن گاو همه را بخورد و فربه شود چون کوه پاره اى، چون شب شود خوابش نبرد‬
‫از غصه و خوف که همه صحرا را چریدم فردا چه خورم تا از این غصه لاغر شود همچون خلال، روز‬
‫بر خیزد همه صحرا را سبزتر و انبوه تر بیند از دى باز بخورد و فربه شود، باز شبش همان غم بگیرد،‬
‫سالهاست که او همچنین می بیند و اعتماد نمی کند‬

‫یك جزیره ى سبز هست اندر جهان‬
اندر او گاوى است تنها خوش دهان‬

جمله صحرا را چرد او تا به شب‬
تا شود زفت و عظیم و منتجب‬

شب ز اندیشه که فردا چه خورم‬
گردد او چون تار مو لاغر ز غم‬

چون بر آید صبح گردد سبز دشت‬
تا میان رسته قصیل سبز و کشت‬

‫اندر افتد گاو با جوع البقر‬
تا به شب آن را چرد او سر به سر‬

باز زفت و فربه و لمتر شود‬
آن تنش از پیه و قوت پر شود‬

باز شب اندر تب افتد از فزع‬
تا شود لاغر ز خوف منتجع‬

که چه خواهم خورد فردا وقت خور‬
سالها این است کار آن بقر‬

‫هیچ نندیشد که چندین سال من‬
می خورم زین سبزه زار و زین چمن‬

‫هیچ روزى کم نیامد روزى ام‬
چیست این ترس و غم و دل سوزی ام‬

‫باز چون شب می شود آن گاو زفت‬
می شود لاغر که آوه رزق رفت‬

‫نفس آن گاو است و آن دشت این جهان‬ ‫
کاو همى لاغر شود از خوف نان‬

که چه خواهم خورد مستقبل عجب‬
لوت فردا از کجا سازم طلب‬

‫سالها خوردى و کم نامد ز خور‬
ترك مستقبل آن و ماضى نگر‬

‫لوت و پوت خورده را هم یاد آر‬
منگر اندر غابر و کم باش زار‬